من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم ...
استاد محمد صالح علا
مانده تا برف زمین آّب شود
مانده تا بسته شود
این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت
سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام.
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم؟
من در لخت ترین موسم بی چهچهه ی سال
تشنه ی زمزمه ام
بهتر آن است که بر خیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.

بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايی او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پای دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از اين رای من اينست و همين خواهد
بود من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
وحشی بافقی
اندیشه می کنم
نه به شبها
که روز هم
باور نمی کنند
باور نمی کنی تو
که حتی هنوز هم...
حمید مصدق
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا
با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو ،مگو که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوش ام که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...
فروغ فرخزاد----- سفری در خط زمان
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نبود
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود...
اگر فرصت چشم من بیشتر بود...
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تورا می توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم.......!!!!!!
پنجره باز و بسته کن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لال ام و در سکوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو کنم...
محمد صالح علا
انسان نمی تواند
به آسمان نیند یشد !
چگونه می تواند ؟!!
مگر انسانهایی که
عمر را بی چرا
به چریدن مشغولند
و
سر به زمین فرو برده اند
وپوزه در خاک دارند
وغرق در آب و علفند
اینها که " گوسفندان " دو پایند !

رنج بردن، بیشتر از مردن جرئت می خواهد ناپلئون بناپارت
سعی کن فرمانده روح خود باشی چرچیل
فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است و غنی برای معالجه ناراحتی فرانکلین
توقف در زندگی ، مرگ تدریجی است افلاطون
کسی که بر نفس خویش غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد زرتشت
در زندگی زخمهایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
صادق هدایت - بوف کور
یا خدا قادر است که در آن صورت ما نسبت به کارهایی که می کنیم مسئول نیستیم
و یا ما نسبت به کارهایی که می کنیم مسئولیم که در آن صورت خدا قادر نیست آلبرکامو-اسطوره سیزیف
اگر واقعیت به تئوری جور در نمی آید، واقعیت را تغییر بده... آلبرت اینشتین
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده دم نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذرنمی زند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...
امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی«ه.الف سایه»
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود...
شوق سفر نداشتي وقت گذر نذاشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
رفتي و توي قلبم يار تو جا گذاشتي
روي تموم حرفات يک دفعه پا گذاشتي
بي تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
ابر كدوم آسمون رو تشنگيم بباره
بي تو چه مونده با من جز يه صداي خسته
جز يه نگاه خاموش جز يه دل شكسته
بال و پرم بودي خبر نداشتي
تاج سرم بودي خبر نداشتي
سايه به سايه هر طرف كه بودم
همسفرم بودي خبر نداشتي
پر زدي و نديدي بال سفر نداشتم
گفتي رها شو اما من ديگه پر نداشتم
كوه غم و رو شونم ديدي و بر نداشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
احسان خواجه امیری(سلام آخر)
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده
مریم حیدر زاده (دیگه می ذارمت کنار)
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته ی الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده زدیدارم بست...